ای محمد حسین منو ترسوندی
امروز روز پیشوازماه مبارک رمضانه . امروز قراربود خاله سعیده بیاد نزدیک خونه ما بره مدرسه ای که قراره تدریس کنه و قراردادببنده ازاونجا هم بیاد خونه ما و باهم بریم خونه عزیز جون . عزیزجون یه کم حال نداره و این روزها تندتند بهش سر میزنیم آخه خونش خیلی نزدیک ماست . بعدازاومدن خاله سعیده با خاله سیمین هم تماس گرفتم که بیاد و باهم بریم تا خاله بیاد نمازظهر رو خوندیم و زهراخانم گل که روزه کله گنجشکی گرفته بودی افطار زودترازموقع کردی و دوتایی با محمدحسین ناهارتون رو خوردید ( نوش جونتون عسل های من ) بعد هم آماده شدیم و خاله سیمین هم اومد ورفتیم خونه ی عزیز .
خاله های من هم اونجا بودن اومده بودن پیش عزیز ، پرستار عزیز هم بود . امروز حال عزیز یه کم بهتر بود(خداروشکر) .خاله اکرم و عزیز که امسال با بابایی رفته بودن مکه و بهشون خوش گذشته بود از خاطرات سفرشون تعریف می کردند .دوساعتی اونجانشستیم و بعد هم اومدیم خونه ،خاله سعیده و خاله سیمین هم رفتند خونه هاشون و من هم اومدم برای افطارکتلت درست کردم آش هم که داشتیم .
بعدازافطارحدود ساعت ١٠ شب بود که خاله جون زنگ زد و گفت اگه میری نمایشگاه قرآن تا چند دقییقه دیگه آماده باش تا بریم منم گفتم باشه . برای سحر قورمه سبزی گذاشته بودم برنج آماده بود و توی پلوپز انتظار می کشید تا تبدیل به پلو بشه . اول پلوپز رو روشن کردم بعد هم به بابایی و زهرا خانم سفارشات لازم رو کردم و بعد از آماده شدن رفتم دم در . عمو و خاله آمده بودند اول عمو ما رو برد سوپراستار و یه بستنی خوش مزه بهمون داد و خوردیم (دستش دردنکنه ) بعد هم رفتیم نمایشگاه .
برخلاف انتظارمون خیلی هم شلوغ نبود رفتیم نمایشگاه عفاف و حجاب و چند تا شال و مقنعه و چیزهای دیگه خریدیم و ساعت نزدیک ١٢شب بود که رفتیم طبقه بالا ولی اکثرغرفه ها تعطیل بودند دیگه داخل نرفتیم و برگشتیم . دست خاله و عمو درد نکنه .
اومدم دیدم شما دو تا جوجو در خواب نازید . بابایی هم منتظر من بود وقتی من اومدم خیالش راحت شد و خوابید ولی من خوابم نمیومد تا ساعت دو بیداربودم و بعد هم که تازه خوابم برده بود دوباره ساعت سه ونیم بیدارشدم تا بابایی و زهراجونم رو برای سحر بیدارکنم . ( زهرای مامان امسال هنوز روزه به شما واجب نشده ولی خیلی دوست داری روزه بگیری ) بعد از سحر ساعت حدود شش خوابیدم ساعت تقریبا نه صبح بود که باصدای وحشتناکی از خواب پریدم احساس کردم زلزله ١٠ ریشتری اومده قلبم داشت از جاش کنده می شد می خواستم بپرم بیام اتاق شما دوتا وروجک و کنارتون باشم که دیدم صدای آقا محمدحسین میاد که باگریه و ناله میگه :
مامان سرم ! مامان سرم !
حالا بیا و محمد حسین رو پیدا کن . نگو بس که آقا طبق معمول همیشه بعدازرفتن بابایی به شرکت ، جای بابایی رو خالی دیده و اومده پیش مامان خوابیده و چون در خواب حواسش نبوده از اونطرف تخت افتاده پایین و پاهاش چون به در بالکن خورده بود صدای وحشتناک لرزدین در و شیشه من رو به اشتباه انداخته بود . بعد هم که آقا رو آوردم روی تخت گریه میکنه که سرم درد میکنه هر طرف رو که می مالم آدرس جای دیگه رو میده : یه کم پایین تر ، نه یه کم بیا اینطرف تر ، یه ذره بالاتر و ......
حالا کی باید قلب پراز تپش من رو درمون میکرد . عجب گذاشتی بخوابم من ، مامانی ....


ای محمد حسین منو ترسوندی
