اهـــــــلا و سهــــــــلا
سلام بر عزیزای دلم دو تا گل خوشگلم .
خیلی وقته که نیومدم چیزی براتون بنویسم .
انقدر نمیام که گاهی وقتها اصلا یادم میره وبی دارید
و وبلاگی .
به هرحال ، اومدم تا اتفاقات این چند وقت رو بنویسم .
ازمریضی مامان جون براتون نوشته بودم اوایل مرداد
بودمصادف با نیمه ماه مبارک رمضون که قرارشد با
عمل آنژیوگرافی و گذاشتن فنر رگ رو مهارکنن تا خون
بیش از اندازه به دیواره رگ آسیب نزنه و رگ پاره نشه .
روز عمل شما دوتا رو بردم گذاشتم خونه مامان جون
فاطمه و خودم دوباره برگشتم ورفتم بیمارستان
لاله ( البته خودتون هم می دونید که از همچون مامان
تنبلی مثل من این کارهای سخت خیلی بعیده که پاشم
این راه طولانی رو برم و برگردم اونم تنهایی ، از بس که
عادت کردم ببرنم و برم گردونن . ) به هرحال من زودتر از
خود مریض رسیدم بیمارستان ومنتظرشدم بقیه یعنی
بابایی و اقاجون ومامان جون هم بیان .
به هرحال عمل فردا ظهرش انجام شد و سه ساعتی
طول کشید صدالبته که چندتا رضایتنامه گرفتن و کلی هم
هشدار دادن که ممکنه خیلی خطرها حین انجام عمل
پیش بیاد و بگذریم وبگم که خداروشکر عمل بدون خطر
انجام شد . چندروزی بیمارستان پیش مامان جون بودم
شما هم پیش خاله ها .ازهمین جا میگم خواهرهای گلم
دستتون درد نکنه عذر زحمات .
چند وقت قبل هم مامان جون فاطمه اینها و بچه ها و
خاله ها و دخترخاله های خودم رو دعوت کرده بودم .
خیلی خوش گذشت فقط جای خاله فاطمه و ریحانه
جون و هم جای زندایی فاطمه و محمدمهدی خیلی
خالی بود . جاتون رو خالی کردیم .
الانم که چندروزبیشتر به شروع مدرسه ها نمونده و
طبیعتا مشغول آماده سازی کارهای مدرسه .
لباسهای هردوتاتون رو ازمدرسه تحویل گرفتم و لوازم
التحریر و کفش و کیف و فقط مونده که روز سی و یکم
شهریور بشه و محمد حسین جونم بره برای جشن
شکوفه ها . و از فرداش هم که هردوتایی برید مدرسه .
امیدوارم که هردوتاتون موفق باشید و سال پرباری رو
پشت سر بذارید . امسال زهراخانمی کلاس پنجم و محمد
حسینم کلاس اول رو می خونن .
نمیدونم کی دوباره بیام و براتون مطلب بذارم . فعلا خداحافظ .


اهـــــــلا و سهــــــــلا
