یادش به خیر .....
پارسال درست همین امروز البته به ماه قمری یعنی ١٦ شعبان ، من و بابایی حرکت کردیم و امدیم شمال ، دنبال شما دو تا وروجک ، چه قدر دلم براتون تنگ شده بود هنوز هم باورم نمیشه که شما رو دوهفته گذاشتم و رفتم . ببینین اونجایی که رفتم چه قدر خوب بود که حاضر شدم شما رو بذارم و برم . هرسال که باباجون می رفت دل من رو هم باخودش می برد مخصوصا بعضی از سالها که دوبارمی رفت . خیلی دلم می خواست باهاش برم ولی هردفعه فکر شما نمیذاشت یه بار می گفتم زهرا کوچیکه بذار بزرگ تر بشه تا زهرا بزرگ شد محمدحسین اومد حالا باید چند سال دیگه صبر میکردم تا محمد بزرگ شه ولی دیگه پارسال طاقت نیاوردم چون فصل گرم تابستون هم بود نمیخواستم شما رو ببرم تا اونجا گرما زده و مریض نشین .
به هرحال اون شبی که شما دو تا رو به مامان جون منصوره سپردم و رفتم هیچ وقت فراموش نمیکنم . شما رو به فرودگاه نبردم چون میدونستم که بهانه گیری می کنید و من هم ممکنه پشیمون بشم و نرم . تمام طول راه رو گریه کردم آخه اولین باربود که ازشما جدا میشدم . توی فرودگاه هم وقتی که با شما تماس گرفتم و گریه شدید محمدحسین رو شنیدم که با همون زبون بچه گونه اش بهم التماس می کرد که "مامان تو رو خدا بیا خونه" دیگه نفهمیدم چه حالی شدم نمیدونستم چه کارکنم برم یا برگردم ...
ولی نمیشد برگشت ، بابا هم مشغول کارهای خودش بود باید مدارک زائرها رو میداد و بقیه کارهایی رو که یک مدیر عمره باید انجام بده .
حالا خوبه که خاله جون هم بامابودو باهم به مکه می رفتیم . مرتب دلداری می داد که نگران نباشم . اونجا همش به فکرشما بودم مرتب تماس می گرفتم و باهاتون صحبت می کردم . مامان جون منصوره می گفت محمدحسین اون شب تا ساعت دو و نیم سه نیمه شب گریه می کرد بعدش خوابیده بود . صبح فرداش که از خواب بیدارشده بودید الا و بلا گیر داده بودید که بریم ویلای شمال ، آقاجون و مامان جون هم که همیشه به حرف شما گوش میدن بی چون و چرا شما رو سوار ماشین کرده و حرکت به سمت شمال . اونجا انقدر به شما خوش گذشته بود که کلا یادتون رفته بود مامان و بابایی دارین که دل تنگ شما هستند . البته ناگفته نمونه که به ما هم خوش گذشت . البته من که باباجون رو اصلا نمیدیدم ، درست مثل زائرهای دیگه ، گاهی توی راهرو گاهی توی لابی هتل و زمانی که زیارت دوره می رفتیم در اتوبوس می دیدمش . به هرحال با خاله جون مرتب به مسجدالنبی و مسجدالحرام می رفتیم و یاد همه رو به خیر میکردیم و جای همه رو خالی .
به هرحال درست روز نیمه شعبان بود که رسیدیم تهران ، شب رو استراحت کردیم بابایی خیلی خسته بود خدمت کردن به اون همه زائر، اونم برای باباجون که از جونش مایه میذاره خیلی خسته اش کرده بود . فردا صبحش یعنی همچین روزی یه سری از سوغاتی ها (اسباب بازی ها و لباسهایی ) رو که براتون آورده بودم ، با سوغاتی های مامان جون اینها رو برداشتم و نزدیک ظهر بود که به سمت شمال حرکت کردیم از وقتی رسیدیم مرتب در تماس بودیم شما دوتا اصرارمیکردید همون روزی که رسیدیم بیاییم دنبالتون ولی نشد وموند برای فرداش البته نمی دونم خود ما رو می خواستید یا بیشتر دنبال سوغاتی هاتون بودین .خیلی دلمون برای شما دوتا تنگ شده بود لحظه شماری می کردیم تا ببینیمتون . دم دمای غروب که رسیدیم دیدیم که آقاجون و مامان جون و شما دوتا بیشتر از نیم ساعته که دم در ایستادید و منتظر مایید . محمدحسین هنوز قیافه نازنینت یادم هست که انگار از من خجالت می کشیدی و کمی طول کشید تا یادت بیافته که من مامانتم . زهرا هم خیلی بی تابی می کردی و پریدی توی بغلم و دل تنگی های دوهفته رو از دلت خالی کردی و اولین چیزی که اون موقع ازمون خواستید سوغاتی هاتون بود بعدش دیگه مامان و بابا فراموش .....
هنوز هم که هنوزه انقدر که در شمال به شما درکنارآقاجون و مامان جون خوش گذشته بود یاد خاطره های اون روزها رو میکنید و حتی امسال که بابایی بازهم داشت می رفت سفر، شما دو تا به من التماس می کردید که من دوباره با بابایی برم و شما هم برید شمال .....
یادش به خیر .........



یادش به خیر .....
